![]() |
![]() |
|
| dard-E-del |
|
خدای من! این منم و پستی و فرومایگیام و این تویی با بزرگی و کرامتت از من این میسزد و از تو آن ... ...چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی. ...خدای من! تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم! تو چقدر درگذرنده و بخشندهای با این همه کار بد که من میکنم و این همه زشتی کردار که من دارم. ...خدای من! تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصلهای که من از تو گرفتهام. ...تو که این قدر دلسوز منی! ... ...خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟ تو کی غایب بودهای که حضورت نشانه بخواهد؟ تو کی پنهان بودهای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟ ...کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند. کور باد نگاهی که دیدهبانی نگاه تو را درنیابد. بسته باد پنجرهای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود. و زیانکار باد سودای بندهای که از عشق تو نصیب ندارد. ...خدای من! مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهاییام بخش. ...خدای من! چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی! چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیهگاه منی! ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کردهای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 آذر1387ساعت 16:22 توسط باران |
|
|
نپرس بعد شكستن چرا صدا نرسید
سكوت اگرچه صدا بود، تا شما نرسید
دلم شبیه خودش بود –یك غریبه لال-
كه آشنای شما شد به عاشقانه رسید
و موج آبی چشم تو اتفاق افتاد
دلم – غریق تو- كارش به دست و پا...نرسید
چقدر توی خودش ابر ربخت، باران شد
چقدر جاده شد اما به هیچ جا نرسید
هزار مرتبه من «تو» شدم تو اما ...نه
دریغ از آن همه «من» كه به «تو» به «ما» نرسید
سلام نقطه پایان آشنایی بود
چه خوب می شد از اول به انتها نرسید
كلاغ قصه من – عشق- در ته شب ماند
به خانه اش، به سپیده، به روشنا نرسید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 15:56 توسط باران |
|
|
زندگی را به تمامی زندگی کن در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی همچون نیلوفری باش در آب زندگی در آب بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات ریاضیات وابسته به ذهناند وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند زندگی سخت ساده است خطر کن وارد بازی شو چه چیز از دست می دهی ؟ با دست های تهی امده ایم وبا دستهای تهی خواهیم رفت نه, چیزی نیست که از دست بدهیم فرصتی بسیار کوتاه به ماداده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ای زیبا بخوانیم وفرصت به پایانخواهد رسید آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است ! مرگ تنها برای کسانیزیباست که, زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند شهامت زندگی کردنرا داشته اند کسانی که عشق ورزیده اند دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند پس; هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و کسی چه می داند ؟ شاید اخرین لحظه باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 15:58 توسط باران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 20:31 توسط del |
|
|
الا که رفته ای سر می گذارم بر شانه همه نیلوفرانیکه امسال بی تو گریسته اند. گریسته اند و بی تو نزیسته اند. حالا که رفته ای بهانه خوبی است برای باران تا بیاید کنار سفره بنیشیند و بشقاب سوم را پر کند حالا که رفته ای گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط از دست تو دانه بر می چیند و در کلمات تو پرواز می کرد. حالا که رفته ای هیچ راهی مرا به جایی نمی برد در حافظه ام می چرخم همه کلید ها را گم کرده ام حالا که رفته ای شعری می نویسم برای گل های مریم شعری می نویسم برای مرگ شعری می نویسم برای دیداری که اتفاق نمی افتد.
نوشته شده توسط باران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 16:38 توسط del |
|
|
باید از اینجا رفت ، نه فقط از اینجا ؛ -که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ، هرکجا "اینجا" نیست . آنچه اینجا به میان است ، ز درون پیدا نیست ! رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛ گر از این دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست ! صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است به درون باید رفت ، شاید ؛ از درون باید رفت ! من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟ " رفتن" من به کجاست ؟اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟! - اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟! - اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟! - یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ... (شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟) من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ، ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود ! پیش دهقان صبور ، مردی از جنس غرور ، که دل غمزده اش گهگاهی ، میکند یاد ز ایام سرور ، و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ، پر از احساس ، ز شور ، من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ، به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ، پر از "اشعار شعور". حال این شعر ز چیست ؟ شور شاعر ز کجاست ؟ اصلا آن شاعر کیست ؟ نسبتم با او چیست ؟ یا دگر ... - ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک : " تو چه خواهی گفتن ؟! سر صحبت با کیست ؟! اهل "رفتن" هستی ؟! دیگر "افسانه" ز چیست مثل اینکه ناگاه ، میخوری سیلی محکم از باد ، من به خود می آیم ! ..؟..! بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛ چون پری آویزان ! برگ زردی ریزان ! که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛ ماندم و ماندن من طول کشید .. ولی انگار ازین فاصله میترسم من ! - دوقدم مانده به خاک ، - سالها تا افلاک ...؛ این یکی میدانم ، دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست ! (بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!) پس به وجدان شعورم گویم : "شعر" از آن تو هست ، تا که "افسانه" تو زنده شود ؛ با "رفتن"! میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ، من در افلاک "خود"م را بینم ، ( بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)" خودآ" را بینم ...بروم پس بروم زود ، .." خودآ" آنجائی ؟؟؟گر به افلاک رسم ، خواهم خواند همه را خواهم خواند آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ... "شعر" یعنی : به احساس خدائی "رفتن" "رفتن" اینک یعنی : به "خود" آغشته شدن ، به زمان و به مکان طعنه زدن ، به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن. "رفتن" اکنون یعنی : قافیه باختن و دربدری ! پس به امید خدا ، من رفتم..
نوشته شده توسط باران |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آذر1387ساعت 14:31 توسط del |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
نوشته شده توسط باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 17:39 توسط del |
|
|
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين خاطراتي مغشوش خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد. ما ز اقليمي پاك كه بهشتش نامند بچنين رهگذري آمده ايم. گذري دنيانام كه نامش پيداست مايه پستي هاست. ما ز اقليم ازل ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم مادر آن روز نخست تك و تنها بوديم خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود سخني ازپدر و مادر دلبند نبود يكزمان دانستيم پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست خواهر و همسر دلبندي هست *** زندگي دفتري از خاطره هاست خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد: روزي از راه رسيد كه پدر لحظه بدرودش بود ناله در سينه تنگ اشك در چشم غم آلودش بود جز غم و رنج توانكاه نداشت سينه اش سنگين بود- قوت آه نداشت. با نگاهي ميگفت: پس از آن خستگي و پيري و بیماریها دفتر عمر پدر را بستند اي پسر جان، بدرود! اي پسر جان، بدرود! لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه اثري هيچ نبود پدرم چشم غم آلوده حيرانش را بست و ديگر نگشود. *** زندگي دفتري از خاطره هاست خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد: روزي از راه رسيد كه چنان روز مباد روز ويرانگر سخت روز طوفاني تلخ كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت زورق كوچك بشكسته ما در دل موج خروشنده دريا افتاد كاخ اميد فرو ريخت مرا مادر خسته تن خسته دلم زمن آهنگ جدائي دارد حالت غمزده اش چشم ماتمزده اش بامن گفت: كه از اين بندگران عزم رهائي دارد. *** مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد پيش چشمم افسرد باغ سر سبز اميدم پژمرد اشك نه، هستي من گشت در جانم و از ديده برخسار دويد مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم: آفتابم زلب بام پريد. *** ***** ادامه شعر در ادامه مطلب نوشته شده توسط باران
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آذر1387ساعت 15:13 توسط del |
|
|
استادي در شروع کلاس درس ، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد : به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم ١٠٠ گرم ١٥٠ گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقيقاً وزنش چقدر است . اما سوال من اين است من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقى خواهد افتاد شاگردان گفتند : هيچ اتفاقى نمیافتداستاد پرسيد : خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد ؟يکى از شاگردان گفت : دستتان کمکم درد ميگيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگيرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه است؟ شاگردان خنديدند . استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات میشود من چه بايد بکنم شاگردان گيج شدند : يکى از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت : دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است اگرآنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد، اشکالى ندارد . اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمداگر بيشتر از آن نگهشان داريد ، فلجتان میکنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود. فکركردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد ، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش میآيد، برآييددوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:6 توسط del |
|
|
بگذار قلبت از چشمانت بریزد ! پرنده گفت:این كه امكان ندارد،همه قلب دارند . كرگدن گفت:كو ،كجاست؟من كه قلب خود را نمی بینم. پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی كنی،قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك قلب نازك داری. كرگدن گفت:نه،من قلب نازك ندارم،من حتما یك قلب كلفت دارم. پرنده گفت:نه،تو حتما یك قلب نازك داری چون به جای این كه پرنده را بترسانی،به جای اینكه لگدش كنی،به جای اینكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوری،داری با او حرف می زنی. كرگدن گفت:خوب این یعنی چی؟ پرنده گفت:وقتی یك كرگدن پوست كلفت،یك قلب نازك دارد یعنی چی؟یعنی اینكه می تواند عاشق بشود . كرگدن گفت:اینها كه می گویی،یعنی چی؟ پرنده گفت:یعنی .... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشینم ..... كرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب می گشت.فكر كرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آید.اما نمی دانست از چی خوشش می آید. كرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولو ی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت:نه،اسم این نیاز است،من دارم به تو كمك می كنم و تو از اینكه نیازت برطرف می شود.احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می كنی،اما دوست داشتن از این مهمتر است. كرگدن نفهمید كه پرنده چه می گوید.روزها گذشت...، روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یك روز كرگدن به پرنده گفت:به نظر تو این موضوع كه كرگدنی از این كه پرنده ای پشتش را می خاراند، احساس خوبی دارد،برای یك كرگدن كافی است؟ پرنده گفت:نه،كافی نیست. كرگدن گفت:درست است، كافی نیست.چون من حس می كنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم. پرنده چرخی زد و پرواز كرد و چرخی زد و آواز خواند،جلوی چشم های كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد.اما سیر نشد.كرگدن می خواست همین طور تماشا كند. با خودش گفت:این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین كرگدن روی زمین...وقتی كرگدن به اینجا رسید،احساس كرد كه یك چیز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسید و گفت:پرنده،پرنده عزیزم، من قلبم را دیدم.همان قلب نازكم را كه می گفتی،اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چكار كنم؟ پرنده برگشت و اشك های كرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز،تو یك عالم از این قلب های نازك داری. كرگدن گفت:راستی اینكه كرگدنی دوست دارد،پرنده ای را تماشا كند و وقتی تماشایش می كند،قلبش از چشمش می افتد،یعنی چی؟ پرنده گفت:یعنی اینكه كرگدن ها هم عاشق می شوند. كرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟ پرنده گفت:یعنی كسی كه قلبش از چشمش می چكد. كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید.اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند،باز پرواز كند و او باز هم تماشایش كند و باز قلبش از چشمش بیفتد.كرگدن فكر كرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد،یك روز حتما قلبش تمام می شود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من كه اصلا قلب نداشتم،حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عیبی دارد ...، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 16:0 توسط del |
|
|
تكه هاي دل من مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست وچه زشت به منو سادگي ام خنديدي به من و عشق پاك كه پر از ياد تو بود و به يك قلب يتيم كه خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو ؛ برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم ......................
نوشته شده توسط یاس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 21:18 توسط del |
|
|
ساده بيا دست منو بگيرو ساده نگير اين همه سادگي رو ساده نگير اگه هنوز مي توني پاي همه سادگيات بموني خسته نشو اگه تموم راهها پيش تو و سادگيات بسته شن طاقت بياراگه همه آدما ازانيكه پا به پات بيان خسته شن آخر جاده هاي خستت بگو چقدر راه نرفته مونده پشت دلت وقتي به خون نشسته چند تا ترانس كه كسي نخونده دووم بيارخسته نشو از سفر تنهائيتم بزار رو دوشت ببر ترانه باش اون ور آخر خط به نقطه مي رسي بيا سر خط رضا صادقي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:4 توسط del |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستان سلام.مسعود هستم.هدف از راه اندازی این وبلاگ گفتن حرفائیه که بعضی وقتا زیادی روی دل سنگینی میکنن.امیدوارم بتونم به کمک دوستای خوبم محیط صمیمانه ای رو براتون فراهم کنم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 اردیبهشت 1387 |
| نویسندگان |
|
del باران |
| پیوندها |
|
عطر گل یاس شرح پریشانی زمين آسماني آبي ترين ها |
|
RSS
|